تبليغاتX
منم دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور


منم دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01ساعت 0:0 توسط خودم|


این جا کسی است پنهان دامان من گرفته                        خود را سپس کشیده پیشان من گرفته

این جا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جان            باغی به من نموده ایوان من گرفته

این جا کسی است پنهان همچون خیال در دل                    اما فروغ رویش ارکان من گرفته

چون گلشکر من و او در همدگر سرشته                           من خوی او گرفته او آن من گرفته


زمانی که چند تا از کارهای آخر و آلبوم قبلی ات را مانند همیشه ، با شوق و ذوق گوش دادم ، انگار با پتکی توی سرم کوبیدند که به زبان خودت می گویم: چه بر سر این [ با پیچش] مرد آمد؟ او را چه [با تحریر] شده است؟ بعد با خودم گفتم دیگر نامجو بی نامجو. تحریمت کردم و تا همین امروز هم در تحریم بودی. بعد چشمم به آلبوم جدیدت خورد. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و با امیدی که بیشتر ناامیدی بود ، با خودم گفتم برای آخرین بار. اگر این هم آن چیزی نبود که انتظارش را داشتم دیگر این بار واقعا نامجو [با تحریر]بی نامجو [با تحریر و پیچش و همین جور کش های پی در پی]. حالا همین طور الکی الکی از آلبوم الکی ات خوشم آمد.

دست مریزاد که امیدم را مانند زلف معشوقه به باد ندادی.



ز.ن: اگر فیلتر نشده باشه لینک داونلود کل آلبومش رو تو قسمت نظرات می ذارم. معلوم نیست چرا سیستم لینک گذاری بلاگفا این شکلی شده و البته تشکر از سایت یزد موزیک.

ز.ن2: کارمند جماعت را چه به خرید و فروش سکه!



نوشته شده در جمعه 1390/11/07ساعت 17:26 توسط خودم| |


من همان جا ایستاده بودم لای علف هایی که ناز و کرشمه ی شان را فقط باد می خرید. ایستاده بودم تا ببینی ام تا باورم کنی ، همان طور که هستم. نیامدی ، انگار سال ها بود که آن جا بودم. پرنده ای هم پر نمی زد و ساعت هایمان که کوک شده بودند برای ساعت عاشقی. تو باور نکردی من سال ها قبل زنگ ساعتم را برای چنین روزی آماده کرده بودم. باور نکردی و نیامدی. ایستادم ، سال ها ایستاده بودم انگار. آن قدر ایستادم تا علف ها ، انگشت تعجب به دهان بردند و دیگر نرقصیدند. به احترام عشق و غروری که زیر پای نیامدنت له شد ، ایستادند مانند من. بی حرکت مانند مترسکی که آن سو تر ، به احترام سکوت ، کلاهش را دست باد داده بود. شاید هم برای من ، کلاهش را فرستاده بود تا نشانی باشد برای تو. شاید فراموش کرده بودی کجا ایستاده ام. لای علف هایی که دیگر سبز نبودند. بهارش زیباتر بود اما اکنون که دیگر جامه ی زرد به تن کرده اند. ترسم از این است که پاییز را هم با نیامدنت ، دل نگران به دست زمستان بسپاری. زمستان سرد بود و تو سرما را دوست نداشتی هرگز. می دانی که زمستان را هم ، همان جا می ایستم اما این بار لای لختی های طبیعت که می دانم دماغم را خواهد سوزاند تا ثابت کند برایم که تو نخواهی آمد و من بیهوده ایستاده ام به احترام عشق و باور.

نمی دانم شاید هم قبل تر از من آمده ای و سر زده ای و من نبوده ام. اما نه. من که سال هاست ایستاده ام به احترام عشق. باور می کنی؟ پاهایم دیگر نای ایستادن را هم ندارد اما نخواهم نشست که عشق برای من همیشه ایستاده زنده شد و ایستاده مرد. اگر قرار است بمیرد ، بگذار ایستاده بمیریم. من و عشق همیشه باهم بودیم. تنومند می شد با ایمان به پاکی ات. اما نمی دانم کی و کجا ، تیشه برداشتی و افتادی به جانش. من بد بودم و هستم ، راست می گویی. منی که دوست داشتم درخت عشق را با ایمان و اعتماد سیراب کنم. انتظار زیادی نبود که هر جا خواستی باشی اما شهد ِباور ِ حضور در لحظه لحظه ی ِ زندگی ات را هم در کامم بریزی.

روزها شب شد و شب ها روز ، ریشه ی درخت عشق ، ضعیف و ضعیف تر شد. پیر شد. ناتوان شد. عشقم را بیمار کرد و عشق هم مرا. هر کسی هم که نداند ما خوب می دانیم اکنون برای برگشتنم دیر است. زیرا راه برگشت یادم رفته. فکرم هم مانند پاهایم ناتوان شده اند ، مثل ریشه ی آن درخت همیشه سبز و دوست داشتنی. مثل آن درخت بید تبریزی که هیچ هم باقی نمانده بود از آن همه زیبایی بکر. فکرم خسته است. خسته ی سال های عاشقی. دیگر یادم نمی آید راه بازگشت از کدام سمت بود. پس همین جا خواهم ایستاد. با ریشه های بیمار عشق و عشق بیمارم. همین جا ایستگاه آخر است نه راه رفتن و نه راه بازگشت. درخت دوست داشتنی را در آغوش خواهم کشید و آرام برایش لالایی خواهم خواند تا چشمانش را آرام روی هم بگذارد و چشم هایم را در آرامش ِ آغوشش روی هم بگذارم.

همین جا ایستگاه آخر است. درست همین جا. جایی که متولد شدم ، با عشق زاده شدم و با عشق چشم روی تمام زیبایی های این دنیا خواهم بست. اما می دانم که روزی خواهی آمد لااقل برای زیر خاک بردنم. پس بگذار آخرین خواسته ام را در گوش باد نجوا کنم ، شاید مانند کلاه مترسک به دستت برسد. مرا زیر همین درخت بی جان بید تبریزی خاک کن. شاید وجودم بهانه ای شد برای رویش دوباره ی درخت بید مجنون و عاشق تبریزی.



نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 21:30 توسط خودم| |

رفیق کوچه های تنگ و قدیمی تنهایی

تو را همواره دوست خواهم داشت

زیرا که درخشش تو

در سال های سگی زندگی

مرا به خانه ی گرم و مطمئن عشق رسانید

فاصله هاست بین دست های تو و من

اما شیرینی خاطرات قلب هایمان

تلخی این فاصله ها را محو نمود

بگذار بگویم که تا زمانی که

این نفس های خش دار

می آیند و می روند

نام تو را صدا خواهند کرد

بگذار بگویم با تمام وجود دوستت دارم

بگذار بگویم خود را همیشه

مدیون تو می دانم

مگذار لبخند کوچکت

به خاطر این همه فاصله محو شود

که من

تمام امیدم را

به همین لبخندهای بی نظیر تو بسته ام

و آن روز ، بخشش را از تو یاد گرفتم

که تا آن روز در خیال خامی بودم

خیال خام بزرگواری خود

اما تو به من نشان دادی

بخشش چگونه می تواند باشد

دل بزرگوارت را دوست دارم

تمام خوشی ام ، خوشی توست

این را باور کن

این شعار نیست

بلکه حقیقتی است بی شبهه


نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/21ساعت 17:20 توسط خودم| |

 

مادربزرگی که به سوی قبله درازش کرده بودند ، نمی شناخت. هیچ کس جز دخترش. من آن جا نبودم. بعد آن جا بودم. دستانش را گرفتم. به اسم صدایم کرد. با آن صدایی که هنوز مثل دستانش سرد نبودند. مادر که ضجه ای نزد. پس من چرا این همه غروب داشتم؟

من آن جا نبودم اما بعد آن جا بودم. سرم را روی پایش که گرفت ، آرام شدم.

- ایه من اؤلم سن نینرسن؟

چیزی از وجودم پاره شد. داشتم روی پایش به همین فکر می کردم. سکوت کردم. درونم اما می گریست. از خواب که پریدم به عرق نشسته بودم. حالا دیگر چشمانم همراهی می کردند با درونم.

من آن جا نبودم بعد آن جا بودم. بالای سر پیر شیر زنی که سینه اش بالا نمی آمد.

سینه اش گرم بود. بوی خدا را می داد. بوی آسمان می داد. بوی عشق می داد. نفس که می کشید انگار بهترین لالایی بود برایم.

دستان نرمت را روی صورتم حس می کنم. صورتم آن موقع ها اندازه ی کف دستت بود. آب به صورتم می زدی. دستانت بوی خدا را می داد. بوی نمازی که با تمام وجود و احساست خوانده بودی. بوی سیب سرخ می داد.

سینه اش حرکتی نداشت ، لبان من بود که روی پیشانی اش نشست. شسته بودند پیکر مقدس اش را. فقط صورتش از لای سفیدی کفن پیدا بود. صورتی که از کفنش هم سپید تر بود.

ترانه های آذری ات ، هنوز در سرم می چرخند و می چرخیدی با آن چادر گل گلی ات در صبح هایی که شیطان ما را تا آن موقع ، خوابانده بود. کسی که خدا را دوست دارد و خدا دوستش دارد ، سحرخیز است و فقط شیطان می خواهد شما تا الان بخوابید.   

حالا ، غبار دوری ما سال ها نشسته روی سنگ قبرت و من دلم جرعه ای بوسه می خواهد از دستانت. دست هایی که بوی خدا می داد ، دست هایی که نارنجی بود و تو چقدر خندیدی وقتی پرسیدم لبو خوردی؟ دست هایی که تمام قلبت را درونشان داشتند. دست هایی که از مهر بی نظیرت قصه ها می گفتند.

بوی کافور بود که در فضای کوچک و تنگ آن جا طنین انداز بود. مادرم که ضجه نزد. من آن جا بودم ، آن جا ماندم. 

درونم نمی گریست. می سوخت ، شعله می کشید. فریاد می کشید ، نعره می زد اما سکوت بود. چشمانم کوره ی آتش بودند. هنوز جواب سوالم را نداده بودی.

هنوز هم آن جا مانده ام ، همه رفتند ، حتی تو هم انگار آن جا نیستی. اما من مانده ام آخر هنوز جواب سوالم را نداده ای:

- هارداسان باشووا دُلانئم؟ هارالارداسان؟

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/10/06ساعت 14:5 توسط خودم| |

 

گاهی وقتا پر از احساسی. گرم و سرد ، جوری که تنت می لرزه و سردت میشه اما گرمی اما داغی. خدا بالا سرت ، عشق توی قلبت و یه قلب مهربون که می دونی برای تو می تپه. دلت می خواد بهش بگی آره تو تمام وجود منی. بهش بگی آره ، نفسام گره خورده به نفسات. اشک می شینه تو گودی چشمات. پر حرف اما فقط سکوت. چون هیچ کلامی قدرت بیان اون چه که تو دل تو می گذره رو نداره. همراه میشی با یه آهنگ. روحت به پرواز در میاد ، فاصله ها بی معنی تر از همیشه میشن و تو مثل نرم افزار google earth از بالا نزدیک و نزدیک تر میشی. زوم میشی و به (اون) می رسی.

اگه کیلومتر ها باهات فاصله دارم. اگه دستام خیلی از دستات دوره. اگه مشکلات هست ، اگه اگه اگه ، مهم نیست. مهم اینه که بدونی هیچ کدوم از اینا ذره ای از احساسی که منو لبریز از تو می کنه ، کم نمی کنه. می خوام بدونی موقع هم زدن آش نذری دعا کردم با هم هستیم ، با هم می مونیم و با هم می میریم. جدایی و تنها گذاشتن تو قاموس من راهی نداره. خوب باش که من تا نفسام میاد و میره ، پیش تو خواهم بود و دستام توی دستات و سینه ام تکیه گاه لحظه به لحظه های زندگیت. تو همه ی غمها و شادی ها و سختی ها و خوشی ها کنارت خواهم موند و مردونه در آغوشم می گیرمت. یه احساس عجیب ، همونی که تو آهنگ بود و با هم بهش گوش دادیم. در و پنجره رو تو این هوای سرد تا آخر باز می کنم. نفسام تبدیل میشن به بخار. با تموم احساسم ، نفس می کشم ، بخارها رو جمع می کنم و راهی شون می کنم ، آدرس گیرنده نمی خوان ، چون خودشون می دونن که باید پیش تو بیان و نفسای تو رو سفت در آغوش بکشن. چون خودشون می دونن باید به قلبت بگن ، مردونه ، تا آخر دنیا باهاتم ، پیشت می مونم. تو گوشت زمزمه کنن که آغوش من ، برای همیشه به اسم تو نوشته شده. تا به تنت بگن ، تنم ، هر لحظه انتظار تورو داره. تا تموم غصه ها و دلتنگی ها و سختی هاتو مثل برگای پاییز ، بریزی و آرامش رو نصیب تمام لحظه های زندگیت کنم.

 

 

نوشته شده در جمعه 1390/09/18ساعت 19:20 توسط خودم| |


Design By : Night Skin