منم دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور
تو وبلاگ یکی از دوستان ، عکسی رو دیدم و متاسفانه متن ایشون رو در مورد عکس. خیلی ناراحت شدم. خواستم شاید یه به قول خودم روشنی گری داشته باشم. اول پستم رو بخونین و بعد به آدرسی که می ذارم برین و عکس رو ببینین . حرف حساب: تا حالا پیش اومده براتون که با یکی مشکلی داشته باشین و مثلا باهاش درگیر بشین؟ ولی واسه این که اون طرف رو بیشتر محکوم کنین یه سری دروغ و شایعه هم پخش کنین؟ این آدمایی که تو عکس هستن ، کاملا مشخصه که طرفدار کدوم جناح هستن. شاید با عقاید سیاسی و ... این عده موافق نباشم ولی حاضر نیستم برای محکوم کردنشون دروغ بگم. می خوام بگم ما طرفدار هر کس و جناح و حزبی هم که باشیم ، برای گفتن حرفامون و اثبات بر حق بودنمون نیازی به دروغ نداریم. دوستان من! یه عده تو کشور دارن به دست خودشون ، آبروی خودشون رو می برن. اینا با اشتباهاتشون دارن خودشون رو محکوم می کنن. پس نیازی نیست ما برای محکوم کردنشون ، دست به دامن افترا و دروغ بشیم. یادمون باشه ، منطق و حق ، برنده ترین شمشیر تو دست آدماست. ز.ن (توضیح) ۱: به پرچم ایران تو این عکس دقت کنین. یعنی این عده که این جا جمع شدن،دارن پرچم ایران رو آتش می زنند؟ ز.ن (توضیح) ۲: برادر زاده ی من که کلاس اول ابتدایی رو امسال شروع کرده ، میگه عمو این پرچم چرا الکی هست؟! تو وبلاگ بعضی از دوستان ، نوشته هایی را می بینم در مورد ایرانیان قبل از اسلام و افتخار به هخامنشیان و ساسانیان. افکاری داشتم که خواستم بنویسم. امروز یکی از دوستام تو دانشگاه ، نامه ای بهم داد ، نامه ی دعوت عمر از یزدگرد برای تسلیم شدن و عوض کردن دین و پذیرش اسلام ، جواب یزدگرد هم همونجا بود. وقتی خوندم واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم ولی وقتی بیشتر با خودم فکر کردم ، به یه سری نتایج رسیدم. هخامنشی ، امپراتوری بزرگی بود و کتیبه ها و سنگ نوشته هایی که از اون زمان مونده ، نشون دهنده ی این هست که به رفاه و آزادی مردم تو جامعه خیلی بها می داده. ولی این رفاه و فرهنگ به چه قیمتی؟ همه می دونن که هخامنشیان ، به اکثر کشور ها حمله می کردن و ثروت و امکانات اونا رو برای ایران ، به ارمغان می آوردن. پس تمام رفاه و آسایشی که مردم ایران تو اون زمان داشتن ، از صدقه سر جنگ ها و قتل و غارتی بود که این سلسله داشتن. یعنی فراهم کردن امکانات و دادن رفاه به مردم ، این قدر ارزش داشته؟ ارزش این رو داشت که یه قطره خون ، از دماغ یه مظلوم بیفته؟ ارزش یتیم کردن بچه ها رو داشت؟ ارزش بی خانمان کردن خانواده ها رو داشت؟ تمامی سنگ نوشته ها و کتیبه های اون زمان ، توسط قبایل سامی نوشته شدن. یعنی کشوری به اون عظمت که همیشه دم از فرهنگ و ... اون می زنیم ، یک نویسنده و با سواد نداشته؟ با خودم فکر کردم ، پس ما تو تاریخ همیشه یا ظالم بودیم یا مظلوم. شاید اون چیزی که تو فکر من هست ، یه اتوپیا باشه. نه غارت گر و نه غارت شونده. نه ظالم و نه مظلوم. نه آزاد به قیمت اسیری دیگران و نه اسیر برای آزادی دیگران. یه کشور که برای مردمش رفاه داره ولی رفاه رو به قیمت زور و خون به دست نیاورده باشه. یه کشوری که هرگز اجازه زورگویی به دیگران رو نده. اون زمان ظالم بودیم و الان مظلوم ، هیچ تفاوتی بین این دو تا وجود نداره. پس دلمون رو به تاریخ پر از زور و خون ، خوش نکنیم. به خاطر زشتی هایی که امروز می بینیم ، الکی برای خودمون اسطوره سازی نکنیم. اگر قراره چیزی رو بخوایم و ازش اسطوره بسازیم ، اون چیز باید سعادت برای تمامی آدم ها باشه، آرزوی صلح برای دنیا و از همه مهم تر آزادی برای تمامی انسان ها. ز.ن (تشکر)۱: امیدوارم قبل از محکوم کردن ، منطقی به حرفام فکر کنین. ز.ن (خصوصی)۲: آغوشم همیشه برایت باز است. ز.ن (...)۳: چه عجیب است حال کسی که می نویسد ، بی خبر از این که (او) می خواند یا نه. به جهانی که تو بودی ، خوش و خرم دل و جانم به کجا رفته ای ای آرزوی هر دو جهانم به چه جرمی و گناهی ، ببریدی ، بگرفتی دل از این زار دل و دیده ز چشم نگرانم تو که بودی ، دل من پر ز تمنای وصالت همه شب تا به سحر بود دعا گوی ، لبانم همه گشتند پریشان و دعا گو که بیایی تو که رفتی همه ی جان و دل و روح و روانم بنگر ، پیله ی تنهایی خود پاره نمودم چو تو بودی و کنون در دل فریاد نهانم تو که بودی ز محبت پر و عاشق به نگاهم که تو را خصم به من کرد و چنین سنگ ندانم تو کنون درد مرا بشنو ، کنون حال مرا بین که دگر تاب تحمل؟ نه ، نماندست به جانم ز.ن (خصوصی): برای سالگرد آبان ماه عزیز. مثل همیشه روزش رو فراموش کردم و می دونم که تو مثل همیشه روزش رو یادته. تبریک میگم ، هر چند با درد . می دونم که تو هم به یاد منی. اگر چه برای تو من رنگی نداشتم اگرچه حتی ز دور، دستی به آتش خوشی ات نداشتم گرچه ستاره ی اقبال آسمان زندگی ات نبوده ام گرچه همه ی تار و پود وجودت نبوده ام گرچه آغوش من پر از ترانه ی شادی نبود گرچه بوسه ها سرشار از خماری و مستی نبود گرچه نگاه هایم تهی از جذب و جلب بود گرچه اشک های شبانه ام بی تاثیر بود گرچه در چشم تو کودکی بیش نیستم گرچه در چشم تو مرد عاقلی نیستم گرچه کبوتر احساس را ، تیز پروازتر از، عقاب عقل می شناختم گرچه تو را وفادارتر از ، واژه ی وفادار می شناختم گرچه برای خوشی ات قدمی برنداشتم گرچه برای داشتنت ، هییییییییییییچ نداشتم اما دلی به وسعت دریای بیکران در خود عشقی به عمق سکوت در صحرا و دلتنگی به قدر و بزرگی فاجعه ی سقوط روحی بلند پرواز و انتظاری به خشکی دهان برهوت برای چند قطره ی باران شبانه روز ، هر ساعت ، هر دقیقه ، هر لحظه ، هردم درون این سینه ی بخت برگشته نفس می کشید جان می گرفت و جان می داد ز.ن ( خصوصی): می خونی وبلاگم رو؟ نترسون باغ و از گل نترسون سنگ و از برف نترسون ماه و از ابر نترسون کوه و از حرف نترسون بید و از باد نترسون خاک و از برگ نترسون عشق و از رنج نترسون ما رو از مرگ نه تیر و دشنه نه دار و زندان ستاره ها رو از شب نترسون چه ترسی داره بوسه بر لب خونین آزادی ؟ چرا وحشت کنم از عشق چرا برگردم از شادی ! از این خاموش تا خورشید چه ترسی داره پل بستن از این سرچشمه تا دریا خوشا شکفتن و رستن نترسون عاشقا رو از این کولاک تاراج به خاک افتادن از عشق پرو بال به معراج نه تیر و دشنه نه دارو زندان ستاره هارو از شب نترسون کجا پروانه ترسیدن حریر شعله پوشیدن کجا شبنم هراسید از شراب نور نوشیدن از این شب گوشه ی خاموش از این تکرار بی رویا سلام ای صبح آزادی سلام ای روشن فردا نترسون باغ و از گل نترسون سنگ و از برف نترسون بید و از باد نترسون خاک و از برگ نه تیر و دشنه نه دارو زندان ستاره هارو از شب نترسون ز.ن (توضیح) ۱: شعر از خودم نیست و متاسفانه نمی دونم از کیه. ز.ن (درد دل)۲: چه قدر زود همه چی رو به راه شد. آب ها از آسیاب افتاد و همه چی رو فراموش کردیم! ز.ن(خصوصی نوشت)۳: خسته ام ، خیلی خسته. نمی خوای دستای سردت رو بگیرم رو سینه ام و گرمش کنم؟ نمیای؟ بوسه ، آغوش ، تن تب دار تو جسم حریص من و روح آرزومندم به هم پیچیدیم در آن شب دور ، روشن در آن شب رنگین تر از بال پروانه در آن شب پر از وجود ، حضور ، احساس صدای نفس های مشتاقت بی هیچ حجابی تنها جسم نمی گذاشت من ، تو شوم به هم پیچیدیم من پیچک تو ، تو دیوارمن بالا رفتیم ، صعود کردیم صعود کردیم و اوج گرفتیم تا خدا ، تا ملاقات عشق خدا می خندید دست های سنگین و معطرش را تکان می داد عطر حضورش پخش شد صدای نفس های شیرینت و اوج و ... اشک های کودکانه ات چشم های نگرانت نگاه محجوبت و بوسه ، آغوش ، تن تب دار من پذیرای آن همه بی قراری ات من آن شب خدا را دیدم می خندید مهربان و قشنگ در کوره راه خوشبختی ، ظلمت و دیو بدبختی پشت سرم و ابهامی به سنگینی و ابهت مرگ پیش رو. من همانم که باید در این کوچه ها کودکی ام را با کودکان ، هم بازی می شدم من همانم که آغوش و مهر مادرم باید امروز تکیه گاه می شد من همانم که دست بزرگ پدرم باید دست های کوچک و سردم را می گرفت من قربانی ام یک بیگناه ز.ن(توضیح)1: عکس رو از وب سایت هنری خانم رها برداشتم. آدرس سایت شون تو پیوند های روزانه ام با عنوان (فتو بلاگ رها) گذاشتم. حتما به وب سایتش سر بزنین. عکس های هنری خیلی قشنگی دارن. می نویسم برای دلتنگی کودکانه ام ، می نویسم برای چشم های پاک و صداقت راستینت ، می نویسم برای زیبایی فراموش ناشدنی ات ، می نویسم تا فرامونش نکنی که فراموشت نکرده ام ، می نویسم تا دنیا بداند ، تا خدا بداند که هنوز هم دلم برایش می تپد ، می نویسم تا به خودم ثابت کنم ، عشق من با همه ی عشق ها فرق می کرد و اشتباه نکرده بودم، می نویسم تا فریاد خشم و تنهایی و خفقانم را جایی ثبت کنم، می نویسم تا خفه نشوم ، می نویسم تا بگویم: ((آی آدم ها که در ساحل نشسته اید ...))، می نویسم به یاد تمام آن 5 سال ، آخ یادم نبود بدت می آید که بگویم 5 سال ، تا برای روزهایی که با من بودی از این بیشتر افسوس نخوری. یادم نبود خجالت می کشی از این که با من چند سال بودی ، از خودت شرم می کنی و به خودت نفرین و فحش و ناسزا می گویی وقتی به روزهای با من بودنت فکر می کنی. ولی من که افسوس نمی خورم ، من که شرم ندارم ، پس می نویسم ، می نویسم تا بدانی هنوز با یاد تو و امید بازگشتنت است که زنده ام، می نویسم تا بدانی که این حس دل زدگی از من ، مرا خسته نمی کند، می نویسم تا بدانی با این که گفتی هرگز برگشتی نیست ولی من ناامید نمی شوم، می نویسم تا بدانی که من هرگز عشق اولم را فراموش نخواهم کرد، می نویسم تا شاید اگر خواستی برگردی ، بدانی که هنوز با آغوش گشوده ، چشم به راهت هستم، می نویسم تا بدانی مانند مادری فرزند گم کرده در دوری و انتظار ضجه می زنم، می نویسم تا بدانی دوستت دارم، می نویسم تا بدانی برای آمدنت دعا می کنم، می نویسم تا بدانی همان دل کودکانه هنوز هم عاشقانه تو را می پرستت، می نویسم تا بدانی مرگ و زندگی و امید و گریه و اشک و فریادهایم ، برای توست، می نویسم چون عشق هنوز برایم فرمان رواست. دستپاچه موبایل کاوه را می گیرد ولی گوشی خاموش است. به اداره ی کاوه زنگ می زند ، همکارش می گوید امروز اداره نیامده. دل شوره ای عجیب تا مغز استخوانش پیش می رود. گرمایی تلخ سراسر وجودش را می گیرد. نکند کار کاوه باشد. سراسیمه آماده شده و به طرف خانه حرکت می کند ، در تمام طول راه با خودش حرف می زند ، خدا خدا می کند ، کاوه را صدا می زند ، توی سرش هزاران فکر تلخ دور میزنند و جلوی چشمش قرار می گیرند. غرق در همین افکار جلوی خانه می رسد ، زنگ می زند ولی ... ، خم می شود ، هیچ نوری از شیار زیر در ، بیرون نمی آید. ناگهان یاد کلید های خودش می افتد ، قفل می چرخد و صدای ناهنجار در. خانه در تاریکی کامل است ، پرده ها هم کشیده شده. نگرانی اش بیشتر می شود آخر کاوه دوست داشت همیشه پرده ها باز باشند. در را با ترس پشت سرش می بندد ، چراغ را روشن می کند ، خانه کاملا بی روح است ، انگار سال هاست کسی این جا زندگی نمی کند ، لحظه ای می ایستد ، ترسیده است ، موهای تنش سیخ می شوند. چیزی زیر لب زمزمه می کند و کاوه را صدا می زند ولی صدایش آن قدر ضعیف است که حتی خودش هم به سختی آن را می شنود. چشمش به چیزی تیره می افتد ، دور است و خوب دیده نمی شود ، مایع است که دارد پیشروی می کند ، از آشپزخانه است ، نور کم راهرو کور سوی ضعیفی داخل آشپز خانه انداخته. ناگهان چشمش به توده ای گوشه ی آشپزخانه می افتد ، از ترس سر جایش میخ کوب می شود ، نفس هایش به سختی بالا می آیند ، با ترس و لرز ، چراغ را روشن می کند و در جا روی زانوهایش زمین می خورد ، مایعی که می آید خون است و توده ای که او را ترسانده بود ، کاوه ی بی جان اوست. مدتی مات و مبهوت نگاه می کند ، ناگهان به طرفش خیز برمی دارد ، کاوه را که حالا دیگر مثل برف سفید و سرد شده ، در آغوش می کشد ، گریه نمی کند ، ضجه می زند وهق هق هایش که زیرپای غمی سنگین له و تبدیل به سکوت شده را می خورد ، کنار کاوه تکه کاغذی به چشمش می خورد ، بی تفاوت است ، ناگهان تمام وجودش فریادی می شود ، فریاد نه جیغ ، فریادی از سر بیچارگی ، خونخواهی. دست خط کاوه است: (( سلام تموم هستی من ، سلام عشق و آرزوی همیشگیم ، سلام شهلای زجرکشیده ی من ، نامه ات رو که خوندم تنفر و کینه ی تو ، تو دلم بیداد می کرد ولی اون روز همش فکر کردم ، سیگار هم کشیدم ، ببخشید ، راستش این منم که باید از تو معذرت خواهی کنم ، این منم که شرمنده ی تو شدم ، این منم که بهت بدهکارم ، به خاطر من تن به این.... ولی باید بهم می گفتی. باید می گفتی تا دوتایی براش راه حل پیدا می کردیم مثل همیشه ، مگه خودت نمی گفتی همه ی مشکلات رو باید دوتایی حل کرد؟ مگه نگفتی ازدواج یعنی همسری. هم سر . آخ!! اون کفتار رو به درک فرستادم ، خودم هم دیر یا زود دستگیر می شدم و تو می موندی و خستگی دادگاه ها و التماس برای جلب رضایت و دردسر ، از طرفی نمی تونستم باور کنم ، کسی تن نحیف و زیبای عشق منو لمس کنه که هیچ ، باهاش ارضا بشه. نمی تونستم طاقت بیارم ، نمی تونستم با این درد بسازم ، نمی تونستم این بلا رو تحمل کنم. عدالت خدا؟! شهلای عزیزم کاش می تونستم واسه آخرین بار لبای قشنگت رو ببوسم و ازت بخوام که منو ببخشی ، ببخش که این جوری رفتم ، به عشقمون قسم ، به جون عزیزترین کس تو زندگینم که تو هستی قسم ، هیچ رنجش و ناراحتی ازت به دل ندارم. راستی سیلی که بهت زدم با دست راستم بود ، پس رگ دست راستم رو زدم تا یه جورایی به آرامش برام باشه ، با اینکه هرگز خودم رو نمی بخشم. رفتم تا واسه همیشه برام شهلا بمونی ، رفتم چون طاقت این زندگی رو نداشتم ، رفتم چون ازت شرمنده بودم ، رفتم تا همیشه برات کاوه بمونم چون نمی دونستم بعد ها چه حسی می خواستم بهت پیدا کنم و نمی تونستم تغییر رو تو عشقمون تحمل کنم. مگه ما اون روز تو خیابون چیزی جز حق می خواستیم که به خاطرش زندگیمون به دست یه آدم رذل و پست نابود بشه؟ آخرین چیزی که می خوام ، لبام رو ببوس و چند دقیقه سرم رو بذار روی پاهات ، همیشه این جوری آروم می شدم یادته؟ دیگه نمی تونم خودکار رو تو..... چند ساعت بعد ماموران پلیس جنازه ی زن و شوهری را از آپارتمان بیرون می آورند ، مادر شهلا نگران شده و به خانه ی آنها زنگ می زند ، کسی جواب نمی دهد ، با موبایلشان تماس می گیرد. موبایل کاوه خاموش است و شهلا جواب نمی دهد ، نگران شده و به خانه ی شان می رود و ... تحقیقات نشان می دهد که قاتل آقای صالح خوی ، کاوه است. فردای آن روز در روزنامه ها خبر قتل صالح خوی می پیچد : (( حاج میثم صالح خوی ، عضو .... و رئیس حراست شرکت .... و عضو حزب ... ، در خانه به دست فردی به نام ک. آزادی به قتل رسیده است ، قاتل که برای سرقت وارد خانه شده بود با مقاومت صاحب خانه روبرو می شود و طی یک درگیری صاحب خانه را خفه می کند. طی تحقیقات به عمل آمده قاتل (ک. آزادی) از سلامت روانی برخوردار نبوده و بعد از قتل ، در منزل خود با همسرش درگیر شده و او را نیز به قتل رسانده است. به علت فشارات روحی وارده بعد از دو قتل ، با بریدن رگ دست ، خودکشی کرده است.)) پایان

نترسون ماه و از ابر نترسون کوه و از حرف
نترسون عشق و از رنج نترسون ما رو از مرگ
| Design By : Night Skin |


